ضد دختر
تاریخ : جمعه 14 مهر 1391
نویسنده : zedzan
دختر ها  مثل مخلوت کن برقی میمونن که تو هر خونه ای پیدا میشه ولی معلوم نیست به چه دردی میخورن.
 
دختر ها مثل اگهی بازرگانی هستن از هر۱۰۰ کلامی یک کلامش را هم نمیشه باور کرد.
 
 دختر ها مثل سیمان هستند هر جا پن شدند بادید با کلنگ بلندشون کرد.
 
دختر ها  مثل کنتر برق اند هر چند سالی سنشون به صفر میرسه.
 
دختر ها  مثل موتور گازی هستند پر سر صدا بی قدرت و بی مصرف
 
 خانوم ها مثل هواپیمان چون رو زمین به هیچ دردی نمیخورن.


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : پنج‌شنبه 13 مهر 1391
نویسنده : zedzan

                در خیابان چهره آرایش مکن                               از جوانان سلب آسایش مکن 

               زلف خود از روسری بیرون مریز                        در مسیر چشمها افسون مریز

 

               یاد   کن   از   آتش  روز   معاد                          طره  گیسو مَنه در   دست  باد

 

               خواهرم دیگر تو کودک نیستی                          فاش می گویم عروسک نیستی

 

               خواهرم  ای  دختر  ایران  زمین                    یک نظر عکس  شهیدان  را  ببین

 

               خواهرم این لباس تنگ چیست                        پوشش چسبان رنگارنگ چیست

 

               خواهرم  اینقدر   طنازی    مکن                      با  اصول  شرع   لجبازی   مکن

 

               در امور خویش سر گردان مشو                       نو  عروس چشم  نامردان  مشو

خدایی چرا این کارها رو میکنید؟؟؟

و یک موجود معصوم به اسم پسر رو از راه به در میکنید.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : چهارشنبه 12 مهر 1391
نویسنده : zedzan

و اما این هم جواب soha خانوم رقیب سرسخت:

رنگ نظرت با قرمزه جوابت با مشکی اشتباه نکنی یه وقت

واي كه چقدر خنديدم

پسران مودب:سلام؛حالتون خوبه بی زحمت؟

میشه بگیم بیشتر پسرها اینطوری سلام میکنند (آخه بزنم به تخته همه مودبن)


پسران جواتی:سلام دادااا ؛ چی طوری ریییفیق

اینها از ته دل سلام میکنند و مثل آب شفاف و صاف و ساده هستند(ته دلشون مرامه مثل شما دو رو نیستند که)

پسران سوسولهمراه با لهجهء شل و مسخره و لوس وصدایی نازک )سلام بلا چه طوری جیگر؟ دیروز رفتیم اسکی نیومدی نگرانت شدم وووووووووووووووووووووی

من راجب این دسته که آبروی مرد ها رو بردند هیچ کاری ندارم

پسرایی که احساس با نمکی میکنند:سام بلا سوخته ی جیگر؛تو که آدم نیستی نانازی آبجی کوچیکت چه طوره؟ اوه اوه اووه غیرتی نشو به ریش پروفسوریت نمیاد .

آخی بزنم به تخته هممون با نمکیم


پسرایی که احساس میکنند با حالند:سلام

نازتو برم و برگردم خوب بودی بهتر شدی؟

هممون باحالیم

برادران دینی:سلام و علیکم و رحمته الله و برکاته والدینتان خوبن انشا الله؟

اوه اوه اینها خطرناکند با اینها هم کاری ندارم



واما دختران عزیز هم که هر طور سلام کنند فرقی ندارد چون همیشه جذاب و دلنشینند.

واما آقایون اگر خودشون هم بکشن هیچ جوری که به دل نمیشینند هیچ آدم.................... چی بگم والا که نگفتنش بهتره

سلام کردن دخترها به دوستشون اوا سلام خوبی داداشت خوبه همسایتون خوبه مادرت خوبه پدرت خوبه خواستگاری دیشب خواهرت چیشد؟

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : سه‌شنبه 11 مهر 1391
نویسنده : zedzan

اگه دروغه بگو دروغه

 

؟؟؟؟؟؟؟؟دخترا دختر دبيرستاني ها هستن
از هر ده تا دختر دبيرستاني يازده تاشون BF دارن
از دبيرستان كه تعطيل ميشن عين گله ميريزن بيرون بعد به اميده  اينكه امروز بتونن يه پسرو تور كنن دوتا دوتا از هم  جدا ميشنو تو خيابونا پرسه ميزنن
تو كلاس كه كه ميشينن سره سه تا  چيز با هم حرف ميزنن اولي پسر دومي پسر سومي پسر
اگه تو كلاس معلم نداشته باشن يا ميرقصن يا اندام همديگرو ديد ميزنن يا ... كه بقيش ديگه گفتن نداره
هر روز فوق برنامه دارن ولي هممون ميدونيم كه منظور از فوق برنامه تو خيابوناو پاركا چرخيدنه
صبح كه ميرن دبيرستان با دوستشون از اينكه شب قبل با دوست پسرش كجا رفتو چيكار كرده تا دوساعت ورور ميكنن
اينجا جاش نيست وگرنه ميگفتم دخترا تو حياط دبيرستان چيكار ميكنن.......


 

خدایی اینجوری نیست؟؟؟؟


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1391
نویسنده : zedzan

خواهش میکنم ازتون جون هر کسی که دوست دارید نظر تبلیغاتی نزارید


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1391
نویسنده : zedzan

پسرها

اتخاب کت، پرداخت پول و خارج شدن از پاساژ.(آخه پسرا با کلاس هستند میرن پاساژ)

دخترها

فروشنده:خب چطور بود خانوم؟

دختر:راستش این مانتو خیلی چاق نشونم میده بی زحمت اون یکی مانتو رو بیارید ممنون.

فروشنده:خب این یکی خوب دیگه نه؟

دختر:نه این یکی بر عکس لاغر نشونم میده ببخشید اون بالای رو بی زحمت میدید.

فروشنده:خب خانوم پسندید؟

دختر:وای نه این یکی یه خورده بلنه یه دونه تنگ ترشو و کوتاه ترشو بهم بده میخوام وقتی میپوشم از تنگی دکمه هاش بهم نرسه.

فروشنده:خب چی شد بالاخره پسندید؟

دختر:راستش نه،من میرم شب با دوستم میام آخه این جوری نمیتونم انتخاب کنم ببخشید خدافظ...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1391
نویسنده : zedzan

 يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل ,بدون پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغری خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟

 

 

سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ،  گامبو ، کارد بخوره شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود  تصميم گرفت که ازدواج کنه .

                                                                  
رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم .....

مامانش : بعله پسر دلبندم ....

شاهزاده : من زن مي خوام .....

مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟

شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .

مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟

شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه انتر ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) .

 صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ .. سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم /فرشته :پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن

سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ،  ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ ....

 سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس چیکار کنم !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....

سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟ سيندرلا : 37 شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ ... هم ربط نداره .

همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : یکشنبه 09 مهر 1391
نویسنده : zedzan

هی اونی که میگی من آرزو دام دختر باشم دمت گرم روده بر شدم از خنده

واقعا پیش خودت چی فکر کردی که این حرف رو زدی آخه تو 20 تا از خصوصیات دخترا رو بگو خدایی اگه گفتی من اسمم رو میزارم کبری خانوم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : یکشنبه 09 مهر 1391
نویسنده : zedzan

خدا ابتدا زمین را آفرید سپس استراحت کرد

بعد مرد را آفرید سپس استراحت کرد

بعد زن را آفرید نه مرد استراحت کرد نه زمین نه خدا!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ : شنبه 08 مهر 1391
نویسنده : zedzan

soha خانوم این هم جوابت:

قبول دارم پسر ها با هم بد حرف میزنند:

 

وقتی دو پسر به هم میرسند:

سلام بوزینه اوه اوه هیکلو ببین از بس این خر میشینی میخوری هیکلت شده مثل گاو

خفه بووووووووووووق دماغو ببین اندازه دماغ فیله

آخرش هم با خنده و روبوسی تموم میشه

نتیجه این ملاقات:محکم تر شدن دوستی و رابطه بین دو پسر

حالا وقتی دو دختر بهم میرسند:

سلام شیما جون عشقم دماغت چقدر خوشگل شده ولی مثل اینکه دکترت خوب نبوده یکم دماغت ناجوره ولی خوب خیلی بهت میاد

-آره عزیزم البته مثل اینکه رژیم تو هم جواب نداده و یکم چاق شدی ولی خوب خیلی با نمک تر شدی خوشگلم

و تمام شدن مکالمه با بغض

از این روز به بعد دیگه هیچ رابطه ای بین این دو دختر دیده نشده است


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آخرین مطالب

/
بزار باران سرنوشت هر چقدر میخواهد ببارد من چترم خداست.

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا